بامزه

دخترها:
۱. توی ماهیتابه روغن میریزن
۲. اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن میکنن
۳. تخم مرغها رو میشکنن و همراه نمک توی ماهیتابه میریزن
۴. چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان میکنن
ادامه مطلب
روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید
که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.
شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد…
شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت کرد
و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده
و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است !
شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خودحفظ کرده بود
و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند
باید برای همیشه باعشقش خداحافظی کند.
شیوانا با تبسم گفت :
اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟
شاگرد با حیرت گفت:
ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟
شیوانا با لبخند گفت:
چه کسی چنین گفته است؟! تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی
و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است.
این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود
تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی.
بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست.
مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی .
معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد!
دخترک اگررفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.
چه بهتر!
بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان
فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی!
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.
ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.
تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
آوا، آرزوی تو برآورده میشه.
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در
تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی
تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.
سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.

فیلمهای سیاه و سفید سالهای دور پر از دویدنهای زنان و مردانیست که برای خداحافظی از قطاری، دیر می رسند
پر از تصویر کسانی که، با دستی بالا گرفته و فریادی بی صدا
دوان دوان و سکندری خوران پشت پنجره ی آخرین خاطره ات کوچک می شوند و جا می مانند
پر از نامه های زیر پا افتاده و نخوانده مانده
حرفهای نگفته، رازهای بر ملا نشده، پر از آرزوهایی که اسیر شرم شدند
ادامه مطلب
ین روزها در خیابان ها، پارک ها و اماکن تفریحی پسران و دختران بسیاری
را در حال تردد می بینیم، بسیاری از آنها در پیوند دوستی با یکدیگرند،
پیوندی که به اعتقاد بسیاری از جامعه شناسان می تواند منشاء بی اعتمادی و
شک در جامعه باشد ولی…
عده دیگری بر این باورند که چنین رابطه هایی می تواند در انتخاب همسر آینده موثر باشد، اما آنچه مسلم است این است که نخستین ثمره روابط ناسالم بین دختر و پسر و شکسته شدن قبح چنین روابطی در جامعه، باعث ایجاد روحیه بیاعتمادی نسبت به همسر آینده است و این ذهنیت آزار دهنده در فرد شکل میگیرد که آیا او پیش از این، چنین رابطهای را تجربه کرده است یا خیر؟ بنا به گفته روانشناسان، این بیاعتمادی و شک هیچگاه فرد را رها نمیکند و سرانجام، بنیان مستحکم خانواده را به مخاطره میاندازد.
ادامه مطلب
بعضی
از مردان معتقدند که نباید به همسرشان حقیقت را ابراز کنند و تصور می
کنند با دروغ گویی می توانند همسر خود را قانع کرده و به قول معروف گول
بزنند . اما در اکثر موارد این مسئله به نتیجه نامطلوب می رسد و سبب
اختلافات شدید خانوادگی می شود زیرا مردان مانند زنان آن قدر با ظرافت دروغ
نمی گویند که دروغشان برای همیشه پنهان بماند .
زنان
نیز به خاطر دروغ گفته شده از سوی همسرشان دلخور می شوند. زیرا زنان به
دلیل احساسات لطیفشان زود رنج تراز مردان هستند آنان با تلنگری کوچک
روحیه شان به هم ریخته می شود و حالت افسردگی و اضطراب در چهره شان به
خوبی مشاهده خواهد شد.لذا مردان باید برای گفتن بیاناتشان دقت بیشتری
داشته باشند .حال به دروغهای عمده مردان می پردازیم :
۱- بسیاری از مردان از این که احساس می کنند زنان تحمل شنیدن دروغ را ندارند به سادگی دروغ می گویند شاید دروغ
گویی آنها فقط به خاطر ناراحت نکردن همسرشان باشد اما این را بدانند که
هر چقدر هم که همسرانشان از بیان حقیقت نگران و مشوش می شود اما بهتر از
گفتن دروغ می باشد .زیرا روزی حقیقت در نزد زن فاش شده و آن زمان است که
دنیا در برابر چشمان زن و شوهر سیاه خواهد شد و کار به جاهای باریک خواهد
کشید پس اجازه ندهید چنین شود.
اما
یک توصیه به زنان در صورتی که احساس کردید همسرتان به دلیل مصلحت زندگی
اش به شما دروغ گفته و این دروغ تاثیر چندانی در وضعیت زندگی زناشویی و
عشق و محبت میان تان ندارد پس بهتر است به روی خود نیاورید و از کنارآن
بگذرید ، مطمئن باشید همسرتان خواهد فهمید و شرمند ه شما خواهد شد.
۲-
تعریف و تمجید را به پای دروغ نزنید . بعضی از مردان تصور می کنند اگر
از همسرشان تعریف کنند دچار دروغ گویی شده اند . اگر این مسئله را دروغ
گویی فرض می کنید بهتر است به این دروغ گویی ادامه دهید . زیرا همسرتان
از تشویق و تحسین شما خشنود شده و به زندگی امیدوارتر خواهد شد و با نیرو
و انرژی بیشتری به زندگی ادامه می دهد .
برای
مثال در برابر خانواده خودتان شروع به تعریف از همسرتان کنید . کفش هایش
را جلوی پایش جفت کنید .برایش میوه پوست بکنید . حتی اگر فکر می کنید
همه این کارها را از روی تملق و دروغ انجام می دهید .با انجام چنین کاری
نزد خانواده تان ، نتیجه اش را می بینید ، همسرتان پروانه وار به دور شما
خواهد چرخید . احترام دو صد چندان به شما خواهد گذاشت . پس ارزشش را
دارد که دست به چنین تملق و دروغی بزنید.
۳-
بعضی از مردان سیاست خوبی را از زندگی شان دارند . آنان بدون این که خود
را خسته کار خانه کنند به نحویی با همسرشان برخورد دارند و خود را درگیر
کمک به وی می کنند که او واقعا احساس می کند همسرش در کارهای خانه اورا
همراهی کرده است.البته بد نیست که همسرتان را کمک کنید و دست یاری به او
بدهید ، زندگی یعنی همکاری و همیاری.
وقتی
مهمانی به خانه شما می آید روی صندلی ننشینید و دستور ندهید ، بلکه
ظاهرا هم که شده او را کمک کنید . حتی از لحاظ لفظی مثلا بگویید کمک می
خواهی ، من در انجام کاری اماد هستم ، ولو اینکه روی صندلی بنشینید و با
دوستان خود مشغول حرف زدن باشید. هر چند وقت یک بار او را صد ا بزنید و
از او سوال کنید ! بیایم کمکت کنم ؟ این نوع دروغگویی ها نیز می تواند
تاثیر خوبی بر همسرتان بگذارد و در برابر مهمان ها سربلند باشد.
۴-
بعضی از مردان در برابر غر زدن زنان شان مجبور به گفتن دروغ هایی می
شوند که در انجام و بر اوردن ان ناتوان هستند . این چنین زنانی نباید
همسر خود را تحت فشار بگذارند و از او درخواست های ناشدنی بخواهند. مردی
که زیر بار فشار سخنان همسرش باشد دست به دروغ گویی می زند و به همسرش
وعده هایی می دهد که خود ش هم میداند از عهده آن بر نمی آید اما به خاطر
ساکت کردن همسرش و جلوگیری از کشمکش و جنگ اعصاب مجبور به دروغ گویی می
شود در این جا زن مقصر است .
هر
زنی باید شرایط همسرش را بداند و بیش از آن از همسر توقع نداشته باشد .
غرور و شخصیت مرد را نباید زیر پا لگد مال کنید یک زن باید همسرش را آن
قدر دوست داشته باشد که اگر در زندگی کمی و کاستی به وجود آمد همراه ودر
کنار همسرش با مشکلات دست و پنجه نرم کند ، نه این که سبب لاف زنی و اغراق
گویی و دروغ گویی همسرش شود.
۵-
مردان برای این که در برابر همسر خود به قول معروف کم نیاورند ، سعی می
کنند دروغ بگویند . بعضی از زنان عادت دارند مزایای مردان دیگر را به رخ
همسر خود بکشند .
برای
مثال می گویند شوهر دوستم مرد بسیار شجاعی است و یا این که بسیار دست و
دلباز است و همه مال و اموالش را در اختیار همسرش گذاشته ، مردان به این
مسئله حساسیت نشان می دهند و آنان دوست ندارند همسرشان مرد دیگری را برتر
از او ببیند شاید یک حس حسادت نا خودآگاه باشد که زنان باید به این حس
توجه کنند . گاهی مردان در برابر تمجید همسرشان از مرد دیگر دست به گفتن
دروغ هایی می زنند . مثلا می گویند امروز در خیابان با پسری جوان هیکل
مندی دعوا کردم و اورا به شدت زدم او چنین دروغی را می گوید تا اظهار دارد
که او هم شجاع است . زنان نباید شوهر خود را با مرد دیگری مقایسه کنند
بلکه اورا همان طور که هست دوست داشته باشند .
همانطور که مشاهد ه می کنید بعضی از دروغ ها بار منفی و گاهی هم بار مثبت دارند . البته یک زن و شوهر باید حقیقت گرا باشند و در هر شرایطی راست گویی را سر لوحه زندگی خود بدانند و حتی اگر در گذشته زخ داد ناگواری داشته اند همچون دوست واقعیت را بگویند در زندگی زناشویی بیان حقیقت ولو این که منجر به دلخوری شود با ارزش و مهم نیست البته همانطور که ملاحظه فرمودید گاهی دروغ و تملق در زندگی سبب ایجاد اعتماد به نفس در فرد مقابل می شود و اورا به زندگی امیدوارتر و سرزنده تر می کند پس زن و شوهر باید در زندگی محتاطانه عمل کنند و در جهت ایجاد یک زندگی مستحکم تر و پر محتوا تر سعی و تلاش خود را به کار گیرند.
دکتر طریق السوادان آیاتی را در قرآن مجید پیدا کرده است که قید میکند موضوعی برابر با موضوعی دیگر است، مثلاً مرد برابر است با زن.
گرچه این مسئله از نظر صرفونحو دستوری بیاشکال است اما واقعیت اعجابآور این است که تعداد دفعاتی که کلمه مرد در قرآن دیده میشود 24 مرتبه و تعداد دفعاتی که کلمه زن در قرآن دیده میشود هم 24 مرتبه است، درنتیجه، نه تنها این عبارت از نظر دستوری صحیح است، بلکه از نظر ریاضیات نیز کاملاً بیاشکال است، یعنی 24=24.
با مطالعه بیشتر آیات مختلف، او کشف نمودهاست که این مسئله درمورد همه چیزهایی که در قرآن ذکر شده این با آن برابر است، صدق میکند. به کلماتی که دفعات بهکار بستن آن در قرآن ذکر شده، نگاه کنید:
دنیا 115 / آخرت 115
ملائک 88 / شیطان 88
زندگی 145 / مرگ 145
سود 50 / زیان 50
ملت (مردم) 50 / پیامبران 50
ابلیس 11 / پناه جستن از شر ابلیس 11
مصیبت 75 / شکر 75
صدقه ٧٣ / رضایت ٧٣
فریب خوردگان (گمراه شدگان) 17 / مردگان (مردم مرده) ١٧
مسلمین ۴١ / جهاد ۴١
طلا 8 / زندگی راحت ٨
جادو ۶٠ / فتنه ۶٠
زکات ٣٢ / برکت ٣٢
ذهن ۴٩ / نور ۴٩
زبان ٢۵ / موعظه (گفتار، اندرز) ٢۵
آرزو ٨ / ترس ٨
آشکارا سخن گفتن (سخنرانی) ١٨ / تبلیغ کردن ١٨
سختی ١١۴ / صبر١١۴
محمد (صلوات الله علیه) ۴ / شریعت (آموزه های حضرت محمد (ص) ۴
مرد ٢۴ / زن ٢۴
همچنین جالب است که نگاهی به دفعات تکرار کلمات زیر در قرآن داشته باشیم:
نماز 5، ماه ١٢، روز ٣۶۵
دریا ٣٢، زمین (خشکی) ١٣
دریا + خشکی = 45=13+32
دریا = %1111111/71= 100 × 45/32
خشکی = % 88888889/28 = 100 × 45/13
دریا + خشکی = % 00/100
دانش بشری اخیراً اثبات نموده که آب 111/71% و خشکی 889/28 % از کره زمین را فراگرفته است.
آیا همه اینها اتفاقی است؟
سوال اینجاست که چه کسی به حضرت محمد (صلوات الله علیه) اینها را آموخته است؟ قرآن هم دقیقاً همین را بیان میکند.
این متن را برای همه دوستان و مسلمانانی که میشناسید بفرستید.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سکوت کرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد
به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد، خدا سکوت کرد، کفر گفت و... سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزيزم، اما يک روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يک روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن"
لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يک روز... با يک روز چه کار مي توان کرد؟ ..."
خدا گفت: "آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمييابد هزار سال هم به کارش نميآيد"، آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي کن"
او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش ميدرخشيد، اما ميترسيد حرکت کند، ميترسيد راه برود، ميترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايدهاي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف کنم"
آن وقت شروع به دويدن کرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد که ديد ميتواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند ....
او در آن يک روز آسمانخراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد، اما....ا
اما در همان يک روز دست بر پوست درختي کشيد، روي چمن خوابيد، کفش دوزي را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که او را نميشناختند، سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او در همان يک روز زندگي کرد
فرداي آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسي که هزار سال زيست!"
زندگي انسان داراي طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن مي انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است.
امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟
| Design By : nightSelect.com |







